خاطرات
یاد پارسال افتادم ،همین موقع چقدر استرس داشتم و یه شوق عجیب برای دیدارت. نگران بودم یعنی همه چیز خوب پیش می رفت،سالم بودی،دیابت من روی تو اثری نذاشته بود؟ ... هنوز نمی دونستم بیهوشی می خوام یا بی حسی تو سرم هزار تا فکر و خیال بود بابا رضا بلاخره راضی می شد بیاد تو اتقاق عمل نمی دونم اونشب کی خوابم برد ،آخرین شبی که تو درونم بودی.... یاد اون شب دوباره اشک تو چشمام جمع کرد...دوست دارم
نویسنده :
مامان الهه
0:04


