شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

خاطرات

یاد پارسال افتادم ،همین موقع چقدر استرس داشتم و یه شوق عجیب برای دیدارت. نگران بودم یعنی همه چیز خوب پیش می رفت،سالم  بودی،دیابت من روی تو اثری نذاشته بود؟ ... هنوز نمی دونستم بیهوشی می خوام یا بی حسی تو سرم هزار تا  فکر و خیال بود بابا رضا بلاخره راضی می شد بیاد تو اتقاق عمل نمی دونم اونشب کی خوابم برد ،آخرین شبی که تو درونم بودی.... یاد اون شب  دوباره اشک تو چشمام جمع کرد...دوست دارم
18 تير 1393

لحظه ناب دیدن اولین قدم های تو

امروز که از خواب بیدار شدم  تو غافلگیرم کردی،شروع کردی به راه رفتن.....انگار هنوز خواب بودم باورم نمی شد اشک تو چشمام جمع شد و محکم بغلت کردم،پسرکم یعنی انقدر بزرگ شده که می تونه راه بره!چه حس قشنگی دارم چه روز خوبی رو شروع کردم.سریع زنگ زدم به بابایی و گفتم که راه میری خیلی خوشحال شد  می دونم که الان داره لحظه شماری می کنه که بیاد و ببینتت آخه پیشمون نیست رفته ماموریت. دیدن چنین روزی ارزوم بود .خدایا شکرت. ادریان همینطوری خیلی شیطون شدی دیگه راه هم بری.... دیشب بردمت پارک سرسره بازی.می دونی چطوری بازی می کردی ،دوطرف سرسره رو گرفته بودی و می رفتی بالا و بعد سر می خوردی!!!یعنی بچه بودم انقدر از این حرکت پسر بچه ها بدم میومد .....
16 تير 1393

تولدت به سال قمری

گل پسرم از اونجایی که من دایم در حال  تمرکز روی تو هستم  و هر چیز که به تو مربوط  میشه رو  مهم می پندارم و برای تک تک ماهگردهات تولد گرفتم،خواستم اولین سالگرد تولدت رو به سال قمری هم تبریک بگم.( البته مامان جونی ببخشید اینجا 2 روز دیرتر نوشتم ) بله شما پارسال دقیقا شب ماه رمضان دنیا اومدی . دوست دارم دوست داشتنی من.
10 تير 1393

بازم این روزهای تو

عزیزتر از جونم ،دندون ششم هم نمایان شد،بالا سمت چپ مبارکت باشه. این روزها حسابی شیطنت می کنی میری در کابینت رو تا نیمه باز میکنی سرتو میبری تو و در رو ولش میکنی و می خوره به کلت و گریه می کنی ولی تو همون حالت بازم این کارو انجام میدی ،میبرمت کنار جیغ می زنی که چرا بردمت!! وقتی دارم لباس تنت می کنم یکدفعه میپری بغلمو محکم  فشارم میدی . تازگی وقتی کسی می خنده تا هم با صدای بلند می خندی . کلاغ پر بازی میکنی..یعنی عاشق و شیفته ی بازیتم ،وقتی میگم کلاغ ..دستت رو بلند می کنی و می گی پر و بعد خودت دست می زنی چون می دونی من بهت میگم آفرین و  بعدش برات دست میزنم. دیگه خیلی خوب تعادلت رو حفظ می کنی و وایمیستی ولی هنوز ترجیح می دی چ...
27 خرداد 1393

11 ماهگی

 هنوز باورم نیست پسرکم 11 ماهه که تو بغل منه ، چقدر زود می گذره .می دونستی شدی همه روزگار من ،می دونستی صدات می کنم روزگار، تازه می خوام اسم شناسنامتم عوض کنم بزارم روزگار .... :) قربونت برم شاهزاده کوچولوی من یازدهمین ماهگرد تولد زیبایت مبارک.               ...
18 خرداد 1393

تب

چند روزه که تب داری.... منم بخاطره تو تب دارم ... بی حالی،بهونه میگیری و گریه می کنی... منم بیحالم و ... . . عسلکم زود خوب بشو ♡
9 خرداد 1393

پسرک لوس

پسرم یه سوال داشتم ازت چرا عاشق خوردن کاغذی و کفشی؟ یعنی وقتی کاغذ و کفش می بینی دست و پا تو گم می کنی که چطوری بخوریش! حالا هی من بگم نکن ، نخور ،اخه،بده...اصلا اهمیتی نمی دی وقتی هم که بگیرم ازت شروع می کنی به جیغ و داد و گریه.مامان جون میگه کیک تولدش رو شکل کفش بگیر بشینه بخوره خیالش راحت بشه. خدا نکنه در حمام یا دستشویی باز باشه خودتو به سرعت میرسونی که بری تو و من می گیرمت و تو...گریه. یاد گرفتی در کابینت کمد دیواریت رو باز میکنی و شروع میکنی به کنجکاوی تازگی ماشین لباسشویی رو هم روشن میکنی.میری سر کشوی لباس هات و هر چی لباس هست می ریزی بیرون و من میگم نکن و میارمت کنار و تو ...گریه. از در و دیوار بالا میری صندلی رو می گیری و آو...
1 خرداد 1393

چهارمین سفرنامه

گلدونه خان امسال روز پدر رفتیم مسافرت. همراه باباجون و مامان جون و خاله الهام اینا راهی تبریز شدیم تو کلا تو ماشین خاله الهام بودی چون تو ماشین خودمون اصلا طاقت نداشتی و دایما خودتو پرت می کردی سمت دنده و ضبط و فرمون و نمی شد کنترلت کرد خیلی مسیر طولانی بود و تو هم خسته شدی تا رسیدیم تبریز که خیلی شهر قشنگی بود من تا حالا نرفته بودم و کلی خوشم اومد.بعد رفتیم روستای کندوان و از اونجا هم رفتیم سرعین و جمعه هم برگشتیم..چه برگشتنی ...ساعت 6:30 صبح همسایه زنگ زد و گفت لوله خونتون ترکیده و اب از در خونه اومده بیرون و سرازیره... بله... سریع زنگ زدیم دایی و رفت خونمون .شلنگ یخچال پاره شده بود.خلاصه که دایی علی رضا تا ما برسیم همه کارها ر...
27 ارديبهشت 1393

10 ماهگی

 اول از این روزهات بگم. خیلی قشنگ چهار دست و پا میری،در و دیوار و میگیری و بلند میشی و راه می ری گاهی بدون کمک چند ثانیه هم تعادل داری. آهنگ خیلی از کلمات رو تکرار می کنی.مثلا میگم جوجه تو میگی دووددهه. عاشق ایفون شدی.کافیه از بغلش رد بشیم سریع میگیریش. کلماتی مثل ماما،بابا،مابا،عمه،نه،ابه ، دده، رو می گی.بابایی که میاد خونه آوازت میشه ...باباه...با   با. عاشق عروسک باب اسفنجی هستس حتی عکسش روی نایلون هم باشه باهاش بازی می کنی. عاشق باباجون هستی بغل هرکس باشی تا باباجون رو ببینی می پری بغلش. تاپ بازی رو خیلی دوست داری. زیاد علاقه ای به خوردن شیرینی جات نداری.(به بابایی رفتی )بد سلیقه.چند روز پیش یه لیمو ترش ...
20 ارديبهشت 1393